بابا صفرى

373

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )

را با خاكستر وجودم بارور ساختم . . . » . آنگاه نامبرده سابقهء آشنائى خود را با آن مرحوم چنين بيان مىكند « نويسنده در تاريخ 1918 ميلادى در بادكوبه دانش‌آموز ( بودم ) و تجارت داشتيم . او ( يعنى مرحوم واهب‌زاده ) در سراى « چوخور » معروف ، كه اكثر تجار اردبيلى در آنجا ساكن و تجارت داشتند ، حجره و تجارت داشت و يكى از تجار خوشنام و آبرومند و معروف بود . من دورادور بحضرتشان ، روى اوصاف اجتماعى و محبتى كه بعموم طبقات ابراز ميفرمودند ، ارادت پيدا نمودم . و در پاى صحبت ايشان ، جزو حلقه‌نشينان درآمدم ، كه گاه بيگاه ، در ساعات بيكارى ، دم در همان كاروانسرا روى تخته بند سرايدار ، با عده‌اى تجار و شاگردان تاجر گرد آمده مىنشستند و جناب ايشان با بيانات فصيح اجتماعى و صحبتهاى شيرين ، تجار و مخصوصا جوانان را سرگرم ميفرمود . اكثريت جوان بودند و خود من در آن تاريخ هفده سال بيشتر نداشتم بيك معلم همچون روشندل اجتماعى نيازمند بوديم . روز بروز ارادت ما بيشتر شد و بالاخره پيشنهاد گرديد كه روزهاى جمعه و تعطيل در حضور حاج واهب‌زادهء نامبرده بگذرانيم و عمرمان ببطالت و بيهوده برگذار نشود . او با گشاده‌روئى آن را پذيرفت . ايام تعطيل در حضورش بوديم و گاهى براى گردش و تفريحات سالم به اطراف و باغهاى بادكوبه ميرفتيم . او از كينهء حاسدين ( ايران ) و جائرين اجتماع بما سخن ميگفت و ما را كه تشنهء شنيدن آنها بوديم بادامهء تحصيل و كسب معرفت تأكيد و توصيه ميفرمود و دائما نظر ما را بوظايف اجتماعى و ميهنى متوجه ساخته اشاره مينمود كه ، با شناختن خودتان و كسب فضائل ، بايد در باب پيشرفت وطن و مملكت و ملت بكوشيد و دست ( اجانب ) و يكعده افراد ناباب و خائن و مفتخوار را از آن دور سازيد . ضمن اين گردش‌هاى دسته‌جمعى ، گاهى جوانان ، بتقليد سربازان ، قد و نيمقد ، صفى تشكيل ميدادند و در راه‌پيمائيها سرود وطن را ، كه از « حبل المتين » چاپ كلكته فرا گرفته بوديم ، ميخواندند و هيجان و شور زايد الوصفى دربارهء ايران و تلاش براى پيشرفت و ترقى آن در خود احساس ميكردند » .